تبليغاتX
بر جاده هاي شعر ...
دیدگاه ، شعر و آثار علیرضا طبایی

 

عليرضا طبايي به «مثله كردن» و «استفاده‌ي بدون اجازه» از شعر «خليج فارس»اش اعتراض كرد.

اين شاعر در يادداشتي كه در اختيار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا)، گذاشته، نوشته است: «روزگار باژگونه‌اي است. هنرمند ديگر هرجا مي‌رود، نه قدر مي‌بيند و نه بر صدر مي‌نشيند؛ بلکه بايد در زير آسمان، همواره تاوان نجابت بپردازد و پرومته‌وار، به پاس هنر خود، کيفر بيند و صليب سرنوشت رنج‌آلوده را به جرم آزادگي، بر دوش کشد.

بعد از بيدادي که بر ترانه‌هاي «عشق تو نمي‌ميرد» و «مرد سرگردان» رفت، بار ديگر شعر «خليج فارس» من که زير نام «صداي سيلي ايران به روي گونه‌هاي آز...» در سطح ايران و جهان منتشر و با اقبال دوستداران ايران‌زمين روبه‌رو شد، مورد سوء استفاده قرار گرفته است و تلخ‌تر اين‌که صورت‌مسأله به گونه‌اي طرح شده که نام و شرافت ادبي و هنري مرا بازيچه‌ي طمع‌ورزي و سودجويي شهرت‌طلبانه‌ي خود قرار داده‌اند.

خواننده‌اي مقيم خارج از كشور با قطعه قطعه کردن شعر «خليج فارس» من و در هم ريختن سطرها و جابه‌جايي واژه‌هاي آن، و از همه دردناک‌تر، آميختن آن با چند سطر از ترانه‌اي که سروده‌ي ديگري است، معجوني ناهمگون پديد آورده، سپس با همکاري آهنگساز، بر روي اين آميزه‌ي ناساز، آهنگي ساخته شده و با صداي همين خواننده، به اجرا درآمده است. هم‌اکنون نيز اين اثر در آن‌سوي آب‌ها در دست اجراست.

ايران سربلند، سرزمين من و فخر من است و پاسداشت آن را ارج مي‌نهم؛ اما اکنون سخن ديگري است. امروز براي آگاهي مردم دوستدار هنر و ثبت در تاريخ اعلام مي‌دارم، هم شعر و هم نام من مورد بي‌حرمتي قرار گرفته است؛ زيرا:

1- شعر «خليج فارس» مرا مثله کرده‌اند.

2- اين شعر را با پاره‌هايي از يک ترانه که اثر ديگري است، آميخته‌اند.

3- اثر جديد را به نام من منتشر ساخته و حيثيت مرا بازيچه قرار داده‌اند.

4- بدون کسب اجازه از من، از اثر من استفاده کرده و مي‌کنند.

من با فرياد رسا به اين بيداد نامبارک اعتراض دارم و اين کار را بدعتي زشت مي‌شمارم و داوري درباره‌ي آن را به جامعه‌ي هنر و مردم آگاه واگذار مي‌کنم. اين نکته را نيز مي‌افزايم که حق شکايت و احقاق حقوق معنوي و مادي را در مراجع ذيصلاح براي خود محفوظ مي‌دارم.»


در همین زمینه:

شعر "خلیج فارس" من را مثله کرده‌اند

صداي سيلي ايران به روي گونه‌هاي آز!

 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 12:1 | لینک 

 

با کاوه های عصر

 

ای دست های بیدار، ای دست های داد

ما را در این مصیبت دریابید:

یک تن نه،

            ـ بل، که تن ها تن ها تن

در قلعه های دیوان دربندند

و آن میوه ی یگانه ی ما نیز...

***

اینجا،

دستان چاره ساز عقیم اند

ای دست های باران، ای دست های باد

ای دست ها، به یاری برخیزید

ما آفتاب خود را، گم کرده ایم

***

ای دست های باران، ای دست های باد

دیوارهای قلعه ی دیوان را

سیلی شوید،

                 ـ سیلی،

                           ـ بنیان کن!

آن پاره های خورشید

در دخمه های ضحاک،

                           ـ می پوسند

***

دیوارهای مسلخ

                   ـ بی رحمند

***

ای دست ها

              ـ کلید گشایش

قفل طلسم را بگشایید

ما دست های خود را، گم کرده ایم.

***

اینجا، گذار بر ظلمات است

و دم زدن، عبوری است در شب

که لحظه های آن،

از وحشتند و کابوس.

ای کاوه های عصر...

*** 

ما،

خیل عظیم منتظرانیم

ای دست های...

                     ـ امداد!

                            ـ امداد!

                                   ـ امداد!

 

از مجموعه "خورشیدهای آن سوی دیوار

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 19:43 | لینک 

 

عليرضا طبايي با اعتقاد به اين‌كه مولانا روايت‌گر زواياي ناشناخته‌ي روح انسان است، گفت: در آثار مولانا و سروده‌هاي اين شاعر بزرگ ايراني مي‌توان زيباترين نمونه‌هاي شعر فارسي را ديد.

علیرضا طبایی

اين شاعر در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا)، عنوان كرد: به اعتقاد من، مولانا در شاعري دو وجه دارد؛ از سويي، شاعر است به تمام معنا و سروده‌هايي بس شگفت دارد، از سويي ديگر، ناظمي است بلند كه در نظم‌هايش روايت‌هايي بس دلنشين را طرح مي‌كند و در هر دو اين زمينه‌ها مولانا را بايد سرآمد دانست.

به گفته‌ي او، مولانا هنرمندي جهان‌ديده و داراي نگاه مستقل خود است كه دركي تند و ذهني حساس نسبت به هستي و از سويي وقايع زمان خودش داشته است. همچنين به آن‌چه مسأله‌ي انسان بوده، همواره حساسيت داشته و به آن انديشيده است و همين نوع نگاه و تفاوت نگاه است كه كار مولانا را ماندگار مي‌كند.

طبايي در عين حال تصريح كرد: البته مولانا را نمي‌توان يك‌سره وام‌دار نگاه متفاوتش دانست؛ بلكه او به همان‌اندازه كه نگاهي متفاوت دارد، به بيان و چگونگي شعر گفتن هم توجه دارد كه اين را مي‌توان از رفتارش در غزل‌هايش به وضوح ديد.

اين شاعر غزل‌سرا متذكر شد: مولانا در سروده‌هايش مخاطب را به جهاني مي‌برد كه پيش از او، شاعران آن مرزها را طي نكرده بودند و بعد از وي هم چندان در فتح كسي نيامد؛ البته مگر شاعران بزرگ بعد از مولانا. به نوعي جناب مولانا به قلمروهايي ممنوع وارد مي‌شود و توانسته جهاني از ناشناخته‌ها را بشناسد.

طبايي از سويي، پرگويي اين شاعر را در غزل‌ به عنوان يكي از ايرادهاي وارد بر غزل‌هايش دانست و تصريح كرد: او در عين‌ حالي كه نمونه‌هاي موفق شعر پارسي را دارد، آثاري كه گرفتار پرگويي هست، كم ندارد.

وي تمايز آثار مولانا را با ديگر شاعران ادبيات كلاسيك در تفاوت شهود و دريافت‌ها و ادراك‌هاي اين شاعر و عارف بزرگ ايراني عنوان و تأكيد كرد: مولانا به اعتبار آن‌چه كه در آثارش منعكس شده، دركش جداي آن‌چه بوده كه ديگران دريافته‌اند.

 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 14:53 | لینک 

 

کسی است چشم به راه من!

 

در این شبانه ترین بن بست، که صبح را جرسی نیست

دلم هوای کسی دارد که مثل هیچ کسی نیست

کسی که شام غریبان را، ز بام شهر بروبد

شب غریب مرا، هرچند، به صبح دسترسی نیست!

گلیم مندرس ما را به آفتاب بشویید

که بر زمینه ی آن نقشی به غیر خار و خسی نیست

خوش آن سپیده که برخیزم، ز خواب قطبی و بینم

هوای خانه دگر سنگین ز وحشت عسسی نیست

گشاده است دهان مرگ، به بانگ یاوه چه کوشم

مرا ز خیل سبکباران، امید دادرسی نیست

***   

درون غربت آیینه که پر ز خالی پیریست

کسی است چشم به راه من، که غیر مرگ کسی نیست!

 

از مجموعه "شاید گناه از عینک من باشد

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 18:5 | لینک 

 

تغيير ذائقه خوانندگان به سوي سلامت و تابناكي پيش مي‌رود و زمان اقبال و رويكرد مردم به آثار خوب دارد فرا مي‌رسد.

عليرضا طبايي ـ شاعر ـ با اعتقاد به اين مطلب در ادامه به خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا) گفت: در دو دهه گذشته عوامل مختلفي در شكل‌گيري و تغيير سمت و سوي ادبيات معاصر، به ويژه در شعر ـ از نظر زبان شعر و محتوا ـ موثر افتاد كه در تغيیر ذائقه مخاطبان و در برداشت ذهني عده‌اي از شاعران تاثیر داشت. 

وي شوك رويداد انقلاب و پيامدهاي غيرمنتظرانه بعد از آن را بر شاعران معاصر، باعث سكوت ابهام‌آلود و سپس نوعي درون‌گريزي دانست و يادآور شد: آن همه جوش و خروش و ‌اميد و خشم سكون‌ستيز در آغاز به نوعي ياس تبديل شد و بعد از آن رويكردي به‌وجود آمد كه بيشتر به تغزل گرايش و غنا را به دنبال داشت.

طبايي شكل‌گيري دو دسته از شاعران وابسته به نسل‌هاي قبل و بعد را جزو شاعراني نام برد كه همراه و هم‌صدا با رخدادهاي بعد از انقلاب، راه سپردند. اين شاعران از نظر زبان و انتخاب قالب‌هاي شعري پايبندي به سنت‌هاي نو و شيوه و اسلوب‌هاي پذيرفته شده پيشكسوتان، به تعهد پايبند بودند كه اگر از محتواي آثار آنان بگذريم، تلاش مي‌كردند پايبندي خود را به سنت‌هاي نو و گاه بدعت‌ها و قالب‌هاي تازه حفظ كنند.

وي افزود: دسته دومي از گويندگان اين نسل از جواناني بودند كه هم جوياي نام بودند و هم در سيطره ايسم‌هاي وارداتي و هجوم فرهنگ غرب. بيشتر از آنچه كه بايد با ادبيات خودي الفت و نگاهي به ميراث خانه خودي داشته باشند، نگاه گستاخانه و حتا از سر غرور و اشتهاي حريصانه به نام‌آوري، به فرهنگ بيرون و بيگانه داشتند كه متاسفانه نه به آگاهي‌ها مجهز بودند و نه از تجارب ادبي، چندان بهره گرفته بودند. نياز مردم را هم به دليل اينكه در آغاز راه بودند در نيافته بودند.

اين شاعر، حركت اين دسته از شاعران را براساس حرمت‌شكني و سنت‌شكني دانست و عنوان كرد: اين عده كارشان را بيشتر جسارت هنري مي‌دانستند و اين جسارت هنري را نوآوري مي‌پنداشتند كه راهي سهل و ساده زير عنوان‌هاي دهان‌پركن تعبيراتي مثل معناگريزي و رويكرد به مدرنيته روز، يعني پست‌مدرن، انتخاب كردند و نوشتن آثاري را شروع كردند كه البته دريافت‌كنندگان پيامشان بسيار محدود بودند. در نتيجه اين كار، ديواري بين مخاطبان و گويندگان به وجود آمد. اينان دفترهاي معدودي را كه مخاطبان اندكي داشت، منتشر مي‌كردند كه به دليل نداشتن زبان مشترك، پيوندي كه بايد بين خود مردم باشد را كاملا از بين برد. اين امر باعث شد كه مردم به راه خود رفته و آنان هم به راه خود بروند.

طبايي دليل پايين آمدن مخاطب اين نوع كتاب‌ها را بيگانگي مردم با اين‌گونه آثار دانست و متذكر شد: اگر به شمارگان فروش كتاب‌ها در اين دو دهه اخير توجه كنيد، مي‌بينيد كه بهترين آيينه حقيقت‌نماي روزگار ما و زندگي، شعر و به‌خصوص شعر معاصر ماست. دوستداران شعر هنوز آثار شاعراني را مي‌خواندند و مي‌خوانند كه پيامي داشته و پيوند شاعر با آن‌ها قطع نشده است.

وي معتقد است: اينك زمان آن رسيده كه گرد و غبارها زدوده شود و اينك روزگار پست‌مدرن و امثال اين‌ها مثل عمر زودگذر موج نو، داداييسم‌ و... به سر رسيده و اين زنگ پايان به صدا درآمده است.

طبايي خاطرنشان ساخت: امروز مدعيان و به وجود آورندگان اين آثار به آخر خط رسيده‌اند؛ زيرا شعر فارسي و معاصر بعد از يك دوره ابهام، سكوت و سردرگمي، كم كم دارد شخصيت خود را پيدا مي‌كند. اقبال جوانان صاحب انديشه در چند دهه اخير به آثار خوب و شاعراني كه حرفي براي گفتن دارند، نويدآور و بشارت‌دهنده اين است كه اين خاشاك‌ها و زائده‌ها دارد از سطح چشمه‌سار شعر به كناري مي‌رود و زلالي انديشه و حس و دريافت آمال متعالي انساني و پيام‌هاي والاي روحي دارد خود را نشان مي‌دهد و به حيات خود ادامه مي‌دهد.

وي معتقد است: مجموعه شعرهاي منتشر شده در سال‌هاي اخير كه در تيراژ پايين حرفي براي گفتن ندارند و فقط به اين دليل منتشر مي‌شود كه هم عطش نامجويي خود و هم يكسري امتيازات را ارضا كرده باشند و زير عنوان اين كه ما آثاري داشته و صاحب چندين اثر هستيم، چاپ مي‌شود؛ اينك روزگار اين قضايا دارد به پايان مي‌رسد و دوام اين كتاب‌ها همان روزي است كه از كتابخانه درمي‌آيد و بيشتر به درد كساني مي‌خورد كه به دوستان و نزديكان خود هديه دهند و دلشان خوش باشد كه داراي مجموعه شعر هستند.

 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 20:4 | لینک 

 

با سگ های دست آموز

 

خیل شگفت!

                ـ ای «گرگ ـ مردم»

                                       ـ راستی را از کدامین نسل خاکید؟

روح شمایان را کدام ابلیس،

در بند کرده ست؟

خشم کدامین خشکسالی

بذر مروت را، چنین، در جانتان، بی رحم،

                                                 ـ سوزانده ست؟

خیل شگفت،

                ـ ای چهره های مسخ بی چهره!

***

ما وارث یک مزرعه،

                         ـ یک رود،

                                    ـ یک خورشید

ما وارث یک خانه، یک سقف

ما وارث یک قلعه،

                     ـ یک شمشیر

                                      ـ یک سنگر،

بودیم.

با یک زبان آواز می دادند

در شهر، فصل مهربانی را، پدرهامان.

اینک،

اما،

عریانی خورشید در فواره ی خون برادرها و خواهرهای من بر خاک

و خنجر برّان تهمت در کف خشم شمایان،

                                                     ـ شرمتان باد!

آیا چه افتاده ست؟

***

هم خون من!

                ـ تمثیل روح بی گناهی ها!

وقتی کمان وحشت صیاد

پرواز شیرین تو را آشفت

و بال های کوچک تو، در سقوط ناگزیر خود

والاترین ادراک هستی را،

بر آسمان، طرح سرودی نو درافکند

من،

بانگ سقوط آسمان ها را

                                ـ درون خود، شنیدم

نفرین،

بر دست های خالی من باد.

***

افسانه ی تنهایی تو

بی شرم تر نیرنگ ناپاکان، دروغ است

فوج کبوترها، بشیران سحر را

در آسمان شهر می بینی؟

***

پروازتان خوش باد...

 

از مجموعه "خورشیدهای آن سوی دیوار

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 21:54 | لینک 

 

شاعران با اکراه به ترانه سرایی روی می آوردند!

اکبر کتابدار

استاد! ممنونیم که دعوت ما رو پذیرفتید. جنابعالی شروع بفرمایید.

... او ز جنگل های باران / من ز خورشید کویرم

می روم تا در کنارش / شاید آرامش پذیرم

می روم با او بسازم / سرنوشت دیگری را

تا بیابم در کنارش / سرگذشت دیگری را 

اشاره ای هم بفرمایید که چند ترانه دارید؟

حدود ۱۰۰ ترانه

استاد طبایی! با توجه به اینکه جنابعالی ترانه های بسیار زیادی سروده و سال ها، مسوولیت صفحات شعر مجلات رو عهده دار بودین، در خصوص ترانه سرایی امروز، چه نظری دارید؟

ترانه سرایان امروز ما، وارث دو جریان کلی هستند. یکی میراث گذشتگان و کسانی که قبل از آن ها در این قلمرو کار کردن و با تکیه بر حس و عاطفه و بینش خودشون اثری متنوع و گوناگون به وجود آوردند و به عنوان میراثی به ترانه سرایان امروزی ارایه شده و جریان دوم، به باور من، تجربه های بعد از انقلاب اسلامی است. تجربه های جامعه شناختی و اجتماعی ما، و باورهای تازه ای که در جامعه ما به وجود آمده و نوآوری هایی که آبشخور آن هر دو جریان هستند. بنابراین کسانی که امروز به کار خلق ترانه روی میارن و دست اندرکار ترانه سرایی هستند، اگه از اون اهلیتی که باید برخوردار باشند و از اون قریحه و استعداد خدادادی که باید در وجود هر شاعری باشه، بهره گرفته باشند و در صورتی که بتونن به خوبی از اون تجارب و اون میراث و این رهاوردهای تازه بهره بگیرند، می تونن آثاری رو خلق کنند که در حد متعالی ، قابل ارایه به جامعه و دلنشین و ماندنی باشد.

علیرضا طبایی

در خصوص آثاری که در این چند سال اخیر ارایه شده بفرمایید؟

در این سال ها، شاهد به وجود اومدن ترانه های زیبایی بودیم که بی تردید برای خودم شنیدنی و بسیار جذاب بوده و هست. نوآوری هایی که بعضا در این ترانه ها شده، همراه با مضمون یابی ها و زبان ویژه ای که به کار گرفته شده، همه از نقاط قوت و روشن این ترانه هاست.

در گذشته های نه چندان دور، ترانه سرا رو اصولا شاعر نمی دونستند، بلکه از اون به لفظ «تصنیف ساز» یاد می شد، دلیل این مسئله رو چی می دونید؟

پیشینه ی ترانه سرایی در ایران، دوره های خاصی رو گذرونده. به دلیل سنت های حاکم بر جامعه و بعضی محدودیت هایی که بوده، و به دلیل حرمت موسیقی، معمولا بسیاری از افراد جامعه به کار ترانه آنچنان که باید و شاید ارج نمی ذاشتن و حتی در باور بعضی از نخبگان هم، همین باور رسوخ داشته. وجود این اعتقاد و این باور در جامعه، ناخودآگاه در ذهن کسانی هم که می خواستن به کار خلق ترانه روی بیارن هم، تاثیر گذاشته و همونطوری که اشاره شد، در گذشته به افراد یک ارکستر، «عمله طرب» و بعدها «مطرب» با معنا و مفهومی تحقیرآمیز، اطلاق می شده. به همین دلیل کسانی که به کار ترانه سرایی می پرداختن ترجیح می دادند کمتر در این قلمرو طبع آزمایی کنند، مگر اونهایی که اشتیاقی عطش آلود به هنر موسیقی داشتند، و یا بر اساس باورهای خود، برای تعمیم اندیشه های خویش، قالب ترانه رو برمی گزیدند و می خواستند از این طریق انگار خودشون رو در جامعه رواج بدن و آنچه در دل دارند، و به خصوص اندیشه های تازه و نو رو که با حقوق جامعه در ارتباط بود، بین مردم رسوخ دهند.

مثل چه کسانی؟

مثل بهار و عشقی و بعدها عارف و افراد دیگه. اما همون طور که همه می دانند، جامعه ما هرگز بهار یا عشقی رو به عنوان ترانه سرا به رسمیت نمی شناخت و نمی شناسه و خود اونها هم چنین داعیه و چنین اشتیاقی نداشتند و ترجیح می دادند به نام شاعر شناخته بشن تا ترانه سرا یا تصنیف ساز.

اما در فاصله سال های بعد از انقلاب مشروطه، ترانه از چنان جایگاه بالا و والایی برخوردار شد که ترانه به عنوان یک ابزار سیاسی، در خدمت نهضت مشروطه قرار گرفت، آیا باز هم همون دیدگاه سابق وجود داشت؟

در فاصله سال های بعد از انقلاب مشروطه و تا قبل از انقلاب اسلامی، طی حوادثی که بر جریان موسیقی و ترانه و شعر در ایران رفت، ترانه سرایی هم متحول شد ولی شاید با تلخی بتوان گفت که همواره سایه آن شوخی زودگذری که مرحوم ایرج میرزا با عارف کرد، بر ذهن ترانه سرایان سنگینی می کند و آن شوخی این بود که ایرج میرزا در شعر عارفنامه معروفش، خطاب کرده بود که «تو شاعر نیستی، تصنیف سازی!» و شاعران برای گریز از این صفت، یعنی صفت تصنیف سازی، همواره با اکراه به کار ترانه سرایی روی می آوردند. همین جا ذکر نکته ای رو لازم می دونم و اون نکته اینه که باید حساب گروهی خاص رو که بیشتر سرمایه عمر خودشون رو در کار ترانه سرایی خرج کرده اند، از بقیه جدا کرد و یادآور شد که این گروه با به جان خریدن تهمت تصنیف سازی! کوشیدند که یکی از نحله های هنر شعر، یعنی ترانه سرایی رو رواجی تازه بخشیده و در این قلمرو به نوآوری بپردازند و حداقل زمینه رو برای شاعران بعد از خودشون هموارتر ساخته و راه رو از چاه به اونها نشون بدن.

امروزه چی؟

به عقیده من امروزه هم این اندیشه در ذهن و باور گروهی از شاعران و نخبگان جامعه و شاید اکثریت مردم جا داره، ولی وجود آثار به جا ماندنی و ارزشمندی که در زمینه ترانه وجود داره، می رود تا آرام آرام خط بطلان بر این اندیشه بکشه و ترانه جای خودشو به عنوان یک هنر، باز کنه.

استاد طبایی! یک مسئله که ذهن بنده رو مشغول کرده اینه که چرا ترانه های امروزی، اولا اینقدر به هم شبیه هستند و ثانیا چرا هیچ ترانه ای، امروزه، جاودانه نمی شه و مردم اونها رو زمزمه نمی کنن؟ و به اصطلاح ترانه ها گل نمی کنند؟

به نظر من دلیل این امر، اینه که بیشتر ترانه های امروزی، فاقد اون کشش لازم هستند و اونچنان که باید و شاید در جامعه گل نمی کنند، اینه که کسانی که به کار سرودن ترانه می پردازن، متاسفانه از پشتوانه غنی فرهنگی بهره ای نگرفته و در میراث گذشتگان تامل نکرده اند و از همه مهمتر، روح زمان خودشون رو و نیاز جامعه رو نمی شناسند. در حقیقت می شه اینطور گفت: دغدغه این افراد ترانه سرایی نیستّ، بلکه دغدغه گذران زندگی است. موضوع مهمی که باید هر ترانه سرا در نظر بگیره، اینه که در هر ترانه حصه ای از زندگی و عاطفه و عشق و اندیشه شاعر، وجود داره و ترانه سرا، باید قسمتی از روح زمان خودش رو در اون بدمه تا جامعه هم به سهم خودش اونو دریابه و باور کنه و با اون احساس نزدیکی و همراهی کنه. به این ترتیب، این ترانه جزیی از زندگی جامعه خواهد شد. زیرا به قول شاملو: «امروز شاعران خود شاخه ای ز جنگل خلقند». عامل دیگه اینه که متاسفانه گروهی از ترانه سرایان تجربه شعری ندارند و بلکه از روی دست هم آموخته اند. و به زبان بهتر، به رونویسی آثار همدیگه مشغولند، به همین دلیل، بیشتر این آثار یک رنگ و بو دارند و فاقد اون عطر و کشش لازم هستند.

اگه میشه به یکی دو نمونه از کارهای موفق و قابل قبولی که طی این سال ها ارایه شده، اشاره بفرمایید.

البته کارهای قابل قبول هم زیاد بوده، اما اگه بخوام دو نمونه به طور مشخص اشاره کنم، یکی ترانه ای از محمدعلی بهمنی است که در همون سال های آغازین بعد از انقلاب ساخته شد با این مضمون که «دست تو زخمی، دست من پینه» و نمونه دوم ترانه ای از اکبر آزاد با این عبارت «مزرعه شرقیمونو  هجومی از ملخ زده / شعله خورشیدی بزن تو قلبایی که یخ زده...»

و ختم کلام با یک ترانه

کی میشه تو کوچه ها / جار بزنن آی آدما:

سبدها رو بیارین و / خوشه لبخند ببرین

کینه ها رو بدین به شب / به جاش شکرقند ببرین

سبدها رو بیارین و / گلاب و لبخند ببرین

عطر گل محمدی / سیب و گل و قند ببرین

آی آدما که قلبتون / تو سینه ها کپک زده

دلای مرده تون واسه ی / یه ذره شادی لک زده

قفل درا قفل دلا / یه عالمه کلید دارم

برای پرواز برا عشق / نوشداروی امید دارم


مجله جوانان امروز شماره ۱۷۷۸

                     

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 11:43 | لینک 

 

هشدار

 

های ... هشدار که شب بیدارست

***

پشت هر پنجره، هر در، هر بام

پشت هر پرده، هر آیینه ی پاک

زیر هر پله و زیر هر سقف

پشت هر بوته ی پیر

آه ... ـ باور کن ـ

در پس نی نی چشم من و در عقربه ی ساعت تو،

شب کمین کرده و بیدار نشسته ست، نهان.

***

خش خش گام حقیقت را در زمزمه ی مبهم من می شنوی؟

***

نامه هایت را در باد مخوان!

گام هایت را بر آب منه

مشت هایت را بر یاوه مکوب!

شب کمین کرده، به راه

***

ای تهیدست درخت بشکوه

شوکت دست تو افزون باد

مهراس

مگریز

بستیز

دور بادا ز تو اندیشه ی هیزم شکن و تیشه ی تیز

***

لیک هشدار  ... که شب بیدارست

 

از مجموعه "از نهایت شب"

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 19:50 | لینک 

 

عليرضا طبايي معتقد است: در اين سال‌ها همچنان غلبه با دشوارنويسي است و تا رسيدن به ساده‌نويسي، راه زيادي پيش رو داريم.

اين شاعر در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا)، گفت: ساده‌نويسي را بايد مؤلفه‌اي از يك حركت يا جريان در شعر معاصر دانست كه هنوز خود نتوانسته است به جرياني مسلط تبديل شود.

او در عين حال عنوان كرد: جريان ساده‌نويسي نه تنها در قلمرو شعر؛ بلكه در زمينه‌هاي ديگر از جمله داستان‌نويسي با حضور محمدعلي جمالزاده و طنز و مقاله و روزنامه‌نويسي با كار علي‌اكبر دهخدا آغاز شد. همچنين ايرج ميرزا ساده‌نويسي را در شعر كلاسيك دنبال كرد كه با طلوع نيما، سادگي به گونه‌اي ديگر به شعر راه يافت.

او در ادامه يادآور شد: يادمان باشد علي‌رغم غلبه‌ي دشوارنويسي، جريان شعر معاصر از نيما به اين‌سو در پي تحقق سادگي در زبان بوده است و ما اين را به نسبت دوران پيش از نيما هم شاهديم. ما تا پيش از نيما، با زباني سنگين و دور از فهم عامه روبه‌رو بوديم كه عموما شاعران با آوردن كلمات مطنطن و فاخر در پي به رخ كشيدن توان و قدرت‌شان بودند.

شاعر «شايد گناه از عينك من باشد» افزود: پيشنهاد نيما هم براي نزديك شدن به زبان مردم و طبيعت بوده است و نوید سرآغازي ديگر را در حيات شعر فارسي مي‌دهد. شعر ديگر از آن حالت مغلق و پيچيدگي بيرون مي‌آيد و رفته رفته سعي مي‌كند به زبان مردم نزديك شود.

او سپس در تبيين انگيزه‌هاي دخيل در دشوارنويسي گفت: دليل‌هاي روآوردن به دشوارنويسي متفاوت مي‌تواند باشد؛ اما به اعتقاد من، عده‌اي به دليل اين‌كه استعداد نداشته‌ي خود را در خلق شعر جبران كنند، به دشوارنويسي روي مي‌آورد.

او در ادامه اظهار كرد: البته ما پس از نيما هم شاهد دشوارنويسي‌هايي در شعر سال‌هاي اخير هستيم كه اين مسأله بر دوري مخاطب از شعر دامن زد، تا چند سال اخير كه به نظر مي‌رسد شاعران جوان‌تر به راه دشوارنويسان كم‌تر رفته‌اند و سعي در بيان حرف‌شان به زباني ساده دارند؛ اما هنوز اين حركت تثبيت نشده است.

طبايي يادآور شد: البته در مقاطع شعر معاصر ايران در قالب‌هاي نيمايي، آزاد و غزل، شاعراني بوده‌اند كه به ساده‌نويسي اهتمام جدي داشته‌اند كه از جمله‌ي آن‌ها به شعرهاي بيژن جلالي، نادر نادرپور، سهراب سپهري، فروغ فرخزاد و احمدرضا احمدي مي‌توان اشاره كرد.

او همچنين شعر ساده را عموما مورد توجه مخاطب عام دانست و در توضيحي درباره‌ي مخاطبان شعر گفت: مخاطب شعر را بايد به چند دسته تقسيم كرد؛ نخست مخاطباني هستند كه مخاطب عام شعر و به دنبال شعر ساده‌اند؛ طيفي ديگر، مخاطباني هستند كه مخاطبان حرفه‌يي شعرند و آن‌ها در عين‌ حالي كه به آثار ساده توجه دارند، از اشعار پيچيده هم استقبال مي‌كنند.

عليرضا طبايي در پايان گفت: با اين حال، قضاوت درباره‌ي ماجراي ساده‌نويسي را بايد به زماني ديگر واگذاشت و بايد ديد كه شاعران از ساده‌نويسی چگونه بهره مي‌برند تا در آينده به جرياني مسلط تبديل شود يا نه؟

 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 8:24 | لینک 

 

از آن سوی دیوار شیشه ای...

 

چه بر تو می رود، ای آفتاب زندانی

در آن مکعب بی روزن زمستانی!

چه بر تو می رود آیا که گام زخمی تو

چو موج، پر شده از لحظه های ویرانی

کدام بالش، نوشیده اشک های تو را

در آن شبانه ترین فصل های ظلمانی

کدام واژه تو را تازیانه زد بر روح!

کدام عدل، تو را داغ زد به پیشانی؟

تو را، از آن سوی دیوار شیشه ای، پیداست

هراس غربت و تشویش های پنهانی

چو عمق دریا، آرامشی شگفت، تو راست

نهفته داری، اما خروش توفانی

چو چشم آینه، خاموش واری و... پیداست

به هر نگاه تو، هنگامه ی پریشانی

                             ***

چه می توان کرد با پای سنگی مفلوج!

«و ناتوانی این دست های سیمانی!» 

 

از مجموعه "شاید گناه از عینک من باشد"

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 13:34 | لینک 

 

حمیدرضا رحیمی

به یاد دارم که در شماره های آغازین طی سلسله مقالاتی از خواستگاه و خاستگاه شعر (فارغ از فرم) سخن گفته بودم و اینکه پیشینه ی ادبیات کلاسیک ما چه میراث گرانبهایی است و چه مایه می تواند در قوام و دوام شعر مدرن مان کارساز باشد. آنکه جانش با شعر آمیخته باشد، می داند که:

شور و وجد آمد غزل را تار و پود

هرکه شورش بیش، او خوشتر سرود

آتشی در دیگدان می بایدش

تا ز روزن دود بیرون آیدش

و دعوا دقیقا بر سر همین "دود" است و البته آتشی که ماخذ و خاستگاه آنست. هم از این روست آنانی که به ناگهان تصمیم می گیرند که شاعر بشوند! تا پایان دوران شاعری خودخواسته ی خود! ، از تبعات این "آتش" و "دود" بی بهره می مانند و آنچه صادر می فرمایند جز موجودی ابتر با بیانی بی بنچاق و کلافی آشفته از واژگانی سرگردان نیست هرچند که در این ارتباط، مدارکی مبسوط را هم یدک بکشند. به گمان من، شاعری که از دنیای شگفت انگیز شعر کلاسیک می آید، جان و نفسی عطرآگین دارد و در رهگذر این ورزش ذهنی آموخته است که باید زیبا و در عین حال بسامان بیاندیشد و بگوید. و باز به باور من، چنین شاعرانی به شرط آنکه آهسته و پیوسته روند و در این راستا محضر جهان و مردم معاصر را نیز درک کنند، آنگاه که به گستره ی شعر امروز / مدرن می رسند، شعرشان از جلا و استحکامی چشمگیر برخوردار می شود. باری مطلب را از بیم آنکه یک وقت مقدمه از موخره بیشتر نشود، درز می گیریم.

«شاید گناه از عینک من باشد» مجموعه شعری از علیرضا طبایی را پیش رو دارم که خود از پیشکسوتان در این عرصه است. از طبایی در عرصه شعر، تاکنون جوانه های پاییز ۱۳۴۴ / از نهایت شب ۱۳۵۰ / و خورشیدهای آن سوی دیوار ۱۳۶۰ پیش از این منتشر شده اند. طبایی از آن دسته از شاعرانی است که کم اما گزیده می گوید و سبب نیز به باور من آنست که او شعر را از آنجا که باید، آغاز کرده است . شاعر در این کتاب گزیده ای از آثارش را در عرصه ی غزل (شیوایی ها) و در عرصه ی شعر مدرن (نیمایی ها) گرد آورده است و پیرامون نیمایی ها در مقدمه می گوید: " در حقیقت در امتداد آثار گذشته ی من هستند و شاید تنها، زبان شعرها دیگرگونی گرفته است ..." که سخن درستی است چرا که شاعر وقتی به شعر رسید، زبان و فرم دیگر فرقی نمی کند. قالب های بخش نخست اگرچه کلاسیک اند اما نگاه و واژگان از جنس امروزند: 

می آیی و جوانی ام آغاز می شود

لب های من، به روی سحر، باز می شود

ای معنی گشایش با واژه واژه ات

هر پنجره، دریچه ی پرواز می شود

می آیی (۶۳) 

و همین ویژگی در ساختار کلی و نهایی، فارغ از فرم (نه زبان) است که شعری را معاصر می کند یا نمی کند:

تا می شکفت گاه سحر یاس چشم تو

می تافت عطر صبح، از احساس چشم تو

طیف هزار رنگ فلق را که چیده بود

می ریخت سوی بال زمان، داس چشم تو

در آخرین تلالو الماس چشم تو (۱۶۷)

بدیهی است بزرگوارانی که این نکته ظریف اما نه چندان پیچیده را در نمی یابند، طرح آن را نیز به ناگزیر، به مثابه ی ضدیت و عناد با شعر کلاسیک منظور می فرمایند. طبایی در بخش "شیوایی ها" که غیر از غزل، قصیده و نیز مثنوی هم دارد (۱۷۳ و ۱۷۶) شاعری تواناست و زبان و بیانی محکم، استوار و بسامان دارد و افزون بر آن، در مضمون و محتوا و پرداخت معنی نیز موفق است که نمونه های بسیاری در این راستا قابل نقل است. از سوی دیگر، طبایی که از معبر دشوار اما خیال انگیز و رنگین شعر کلاسیک به شعر امروز رسیده است، آثارش در عرصه ی "نیمایی ها" نیز بسامان است و حتی پیش از بررسی آثار او در در عرصه ی شعر کلاسیک، می توان به پیشینه و دستمایه ی نیرومند ادبی او پی برد. این بخش، مشتمل بر شعرهای نیمایی و نیز آزاد است:

اینجا چه عابرانی دارد!

ارواحی از سکوت و پذیرفتن!

با شانه های کوژ

با خط هر شیار

که تکرار رنجنامه ی خاک است

پوشیده در ردای زمستانی

با چتر مهربانی خاکستر

بر مطلع سپیده و خاکستر (۱۸۹)

یا این منظره که در مطلع شعر زایش ص ۱۹۶ به خوبی تصویر شده است:

چه لحظه های تری دارند

درخت های نگونسار

در برهنگی آب های پاییزی!

و نیز در ادامه (بند سوم):

چه لحظه های تری بر زمینه می گذرد

چه انتظاری، طولانی!

کسی گلوی زمان را

فشرده است به هم

...

که بند بعدی (شگفت نیست) چیزی به این شعر نمی افزاید و شعر می توانست پس از آن تمام شده باشد و نیز این شعر که شاید کوتاهترین شعر این بخش است:

خواب می بینم!

خواب می بینم

رفته ام از نردبان آسمان بالا

خواب می بینم (۲۰۷) 

که در این شعر نیز سطر واپسین ( خواب کو ...؟ اما! ) به باور من زائد و جز آسیب رساندن به تصویر زیبا و فشرده ای که پیش از آن ساخته شده است، سود دیگری ندارد و می شد که از خیرش گذشت. و همین مفهوم حتی به وجهی زیباتر در آغاز شعر نیشخند ص ۲۳۰ که در اوزان نیمایی است:

خواب را در نسخه ای پیچید

و سایر ترکیبات خوب و تازه از جمله: (ناخن دلشوره) و (وحشت تقویم):

باز هم کابوس

چهره های ناشناس دور یا نزدیک!

خانه ها و کوچه ها و

کودکی ها و مصاحب های نامانوس

ناخن دلشوره های مبهم و تاریک

وحشت تقویم

...

طبایی در این شعر و نیز دهکده ی بازی ص ۲۰۹ و از شعر شرمتان باد ص ۲۴۷ تا حدودی به حوزه ی طنز نزدیک شده اما به آن نرسیده است:

بر سردر ورودی دروازه ی قدیمی این روستای خاکی مخروبه

دستی نوشته:

                  ـ «دهکده ی بازی!»

اخطار!

بازی کنید، پرسش ممنوع!

در انتخاب نقش

                    ـ آزادی گزینش ممنوع!

یا:

هشیارکار باشید!

همدست ابتذال، برانید

مانند مار، پوست بیندازید:

روزی قصیده، روزی نیمایی

روزی سپید و حجم

امروز، روز پست مدرن است

روز متال و رپ

تحمیق، یاوه، هذیان

***

اما همانگونه که پیشتر اشاره شد، طبایی در بخش نیمایی نیز موفق است. به ویژه در فطعاتی که همه یا اکثر عناصر شعر به میزانی درخور و چشمگیر در شعر حضور دارند:

آسمان، پیراهن شب را که بر تن داشت

پولک افشان کرده بود از نقره، از آویز

باز هم، از پله ی تنهایی خود، رفته بود آهسته بالا، ماه

تا شود لبریز

بر سکوی جذبه

                   از افسون روح آسمان آخر پاییز

آسمان، پیراهن شب را ... (۲۵۱)

یا این تصویر فشرده در مطلع شعر شهر و ابر و باد ص ۲۴۴ :

کفش بر پا کرد

                  باد جفت جوی مست

شنگ و بازیگوش، از جا جست

«شاید گناه از عینک من باشد» از جمله کارهای خوبی است که در این روزگار منتشر شده است. علیرضا طبایی شاعری مضمون گراست. واژگان و ترکیبات "تازه" و "بکر" در کارهایش هست با زبانی عمدتا آهنگین و در عین حال ساده و صمیمی و روان. ایجاز و فشردگی کلام جز در چند مورد، به قدر کفایت رعایت شده است. موضوعات شعر او برگرفته از مسایل عاطفی، اجتماعی، فرهنگی و گاه سیاسی است که از گذرگاه هایی نه چندان بلند به مخاطب می رسد. تاثیر مثبت شعر کلاسیک در شعرهای مدرن شاعر به راحتی قابل تشخیص است و او را در هر دو عرصه، شاعری توانا می نماید....


مجله جوانان (لس آنجلس) شماره ۱۰۹۵ 

              

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 14:33 | لینک 

 

پیوندها ...

 

پیوند قطره قطره باران:

                             ـ دریا!

پیوند نور و آسمان:

                        ـ روز!

پیوند بذر و خاک:

                      ـ هستی!

پیوند دریا، روز، هستی:

                               ـ عشق!

پیوند ما،

           ـ من با تو:

                        ـ دریا، روز، هستی، عشق.

پیوند دریا

            روز

                هستی

                          عشق:

                                   ـ انسان!

 

از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 20:1 | لینک